من و دل
در پی دوستیم و دوست در پی کیست؟!
بايد كه مُرد اي دل ! من جز خدا ندارم ، ياري رسان اين دل كاري بكن خدايا ! تا آرام گردد اين دل *** گر دل نگردد آرام از خوف اين جدايي آخِر چه سود خدايا ! بايد كه مرد اي دل ! انصاف يار يار با انصاف آنست كه بخشد يار خويش پس نبايد سخت باشد در كردار خويش *** من كه گفتم شرمنده و مهجورم از رفتار خويش پس چرا بخشش نداري بر يار خويش ؟ چشم ياري من زيارم چشم يارم داشتم ياري داشتم در خيالم ، كوه شوق افراشتم *** پس چرا اينگونه گشته يار من در كنار نيست و دور گشته ز من *** اي خدايا ! در دلش راهي بذار تا كه مهرم بر دلش آيد ببار انصاف خوب گر كه داده اين خدا بر يار من ، انصاف خوب پس چرا ؟ او ياد كردن را نداند ، هيچ خوب درد و دل های قلم بر سر برگ سفید *"ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی در بر صحرای دل از مهر و خشت زندگی *** عشق اگر زیبا و هستی سازِ جسم و جان بود اسفند 1388 دل من را دیـدی ...؟!! دل من تـنها بـود ، دل من هرزه نـبـود ... دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا به کجا ؟! معـلـوم است ، به در خانه تو ! دل من عادت داشـت ، که بمانـد آنجا ، پـشـت یک پرده تـوری که تو هر روز آن را به کناری بزنی ... دل من ساکن دیوار و دری ، که تو هر روز از آن می گـذری . دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه یک باغـچه بـود که تو هر روز به آن می نگری راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!
ارسالی دوست عزیزم وحید غمخوار من در تمام عمر من كس هم نبود غمخوار من حال كه يافتم يار خويش، آيا شود غمخوار من؟ اي خدا من كه جز او، در دلم نيست! اي خدا پس تو بگذار تا دلم با او بماند تا ته عالم، اي خدا خسته دل من ز دنيا خستهام وز عالمم بگسستهام، پس چه سود! اين همه عالم پرستي، شور و مستي، آه خدايم! پس چه سود؟ اسرار دل در درون قلب من جز آه و اندوه و فقان، هيچ كار نيست گر نداند يار من اسرار دل، از مردنم هيچ باك نيست خواب يار من كه در دل جز صدق و صفا چيزي ندارم پس چرا يارب! اينگونه گشته كارزارم *** من گفتم با دلم، دلدار كو؟ غمخوار كو؟ آن همه دلدار و غمخوار مردهاند، آخِر ياركو؟ *** يار آنست كه عمري مخلصانه باشد يار يار پس بدان اينها همه خواب است و من هم خواب يار رنگ سلام من سلام من برنگ سبز گويد كه در دلهاي ما جز خوبي نرويد *** سلام زرد من با تو بگويد چو پاييز دلم ، رويم بگويد *** سلام من برنگ آبيست اينك چو درياها دلم طوفانيست اينك *** سلامي هم بگويم رنگش اَرغواني زحال پريشان دلم ، آخِر چه داني *** سلام اصلي من رنگش سياه است حكايت از دلم دارد ، پُر زآه است *** سلام قرمزي آخِر بگويم بدان با دلم جز آتش من نگويم ![]()
![]()
![]()
![]()
لطف کردی سایه ای بر آفتاب انداختی"
***
خانه ای از عشق بر قلب جناب انداختی
خانه ی عشقی بنا کردی به صحرای وجود
دل اسیر عشق و هوشم را به خواب انداختی
***
هوش خواب و چشم کور و گوش کر
در وجودم حس عشق و اضطراب انداختی
***
بهر وصلش بر وجود و دل عذاب انداختی
***
تا زلیخا را گرفتار چه عشقش کنی
یوسف خوش چهره را در چاه آب انداختی
***
بر درون جام فرهاد ، شهد شیرین ریختی
سوی راهش قصه ی کوه خراب انداختی
***
در دل احمد بجز عشقی ز خالق بر نخاست
سوی معشوق از فرا هستی جواب انداختی
***
در صراط مستقیمِ عشق بودی رهنما
بر دل پیغمبر اعظم کتاب انداختی
***
شعله ی عشق تشیع تا که روشن ماندش
جسم سردار شهیدان ، بر تراب انداختی
***
دست دل بالا و در شور است و در ذکر و دعا
بلکه روزی از رخ یارم نقاب انداختی
***
تا قلم با قلب جوهروار بر كاغذ دميد
بر وجود ش شور عشق و پيچ و تاب انداختي
***
هر که را در دام عشق و دلبری کردی اسیر
مو سفید و پیر ، وز شور شباب انداختی
***
از سبویت قطره ای می بر زبانم ریختی
*"حافظ خلوت نشین را در شراب انداختی"
***
مصرع و بیت و غزل بر دل فرو آورده ای
بر وجود عاشقم اشعار ناب انداختی
***
ذره ای گر در جهان باشم به لطف عشق اوست
عشق را در هر وجودی با حساب انداختی
***
با کدامين نغمه ی بلبل به دشتستان عشق
در وجود مصطفی چنگ و رباب انداختی
ارسالی دادش عزیزم آقا مصطفی
* حافظ شیرازی![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



