من و دل

در پی دوستیم و دوست در پی کیست؟!

 

بايد كه مُرد اي دل !

 

من جز خدا ندارم ، ياري رسان اين دل

كاري بكن خدايا ! تا آرام گردد اين دل

***

گر دل نگردد آرام از خوف اين جدايي

آخِر چه سود خدايا ! بايد كه مرد اي دل !

 

نوشته شده در جمعه 26 آذر1389ساعت 19:10 توسط امید| |

 

انصاف يار

 

يار با انصاف آنست كه بخشد يار خويش

پس نبايد سخت باشد در كردار خويش

***

من كه گفتم شرمنده و مهجورم از رفتار خويش

پس چرا بخشش نداري بر يار خويش ؟

 

نوشته شده در شنبه 24 مهر1389ساعت 10:16 توسط امید| |

چشم ياري

 

من زيارم چشم يارم داشتم ياري داشتم

در خيالم ، كوه شوق افراشتم

***

پس چرا اينگونه گشته يار من

در كنار نيست و دور گشته ز من

***

اي خدايا ! در دلش راهي بذار

تا كه مهرم بر دلش آيد ببار

 

نوشته شده در جمعه 29 مرداد1389ساعت 15:2 توسط امید| |

 

انصاف خوب

 

گر كه داده اين خدا بر يار من ، انصاف خوب

پس چرا ؟ او ياد كردن را نداند ، هيچ خوب

 

نوشته شده در جمعه 21 اسفند1388ساعت 22:14 توسط امید| |

درد و دل های قلم بر سر برگ سفید

 

*"ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی


لطف کردی سایه ای بر آفتاب انداختی"‏


***

در بر صحرای دل از مهر و خشت زندگی


خانه ای از عشق بر قلب جناب انداختی

 

***
خانه ی عشقی بنا کردی به صحرای وجود


دل اسیر عشق و هوشم را به خواب انداختی


***
هوش خواب و چشم کور و گوش کر


در وجودم حس عشق و اضطراب انداختی


***

عشق اگر زیبا و هستی سازِ جسم و جان بود


بهر وصلش بر وجود و دل عذاب انداختی


***
تا زلیخا را گرفتار چه عشقش کنی


یوسف خوش چهره را در چاه آب انداختی


***
بر درون جام فرهاد ، شهد شیرین ریختی


سوی راهش قصه ی کوه خراب انداختی


***
در دل احمد بجز عشقی ز خالق بر نخاست


سوی معشوق از فرا هستی جواب انداختی


***
در صراط مستقیمِ عشق بودی رهنما


بر دل پیغمبر اعظم کتاب انداختی


***
شعله ی عشق تشیع تا که روشن ماندش

 ‏
جسم سردار شهیدان ، بر تراب انداختی


***
دست دل بالا و در شور است و در ذکر و دعا


بلکه روزی از رخ یارم نقاب انداختی


***
تا قلم با قلب جوهروار بر كاغذ دميد

 ‏
بر وجود ش شور عشق و پيچ و تاب انداختي


***
هر که را در دام عشق و دلبری کردی اسیر


مو سفید و پیر ، وز شور شباب انداختی


***
از سبویت قطره ای می بر زبانم ریختی


‏*"حافظ خلوت نشین را در شراب انداختی"


***
مصرع و بیت و غزل بر دل فرو آورده ای


بر وجود عاشقم اشعار ناب انداختی


***
ذره ای گر در جهان باشم به لطف عشق اوست


عشق را در هر وجودی با حساب انداختی


***
با کدامين نغمه ی بلبل به دشتستان عشق


در وجود مصطفی چنگ و رباب انداختی


ارسالی دادش عزیزم آقا مصطفی

اسفند 1388‏

* حافظ شیرازی

 

نوشته شده در جمعه 14 اسفند1388ساعت 0:59 توسط امید| |

 

دل من را دیـدی ...؟!! 

 

دل من تـنها بـود ،

دل من هرزه نـبـود ...

دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا

به کجا ؟!

معـلـوم است ، به در خانه تو !

دل من عادت داشـت ،

که بمانـد آنجا ، پـشـت یک پرده تـوری

که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...

دل من ساکن دیوار و دری ،

که تو هر روز از آن می گـذری .

دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه یک باغـچه بـود

که تو هر روز به آن می نگری

راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!

 

 ارسالی دوست عزیزم وحید 

نوشته شده در سه شنبه 11 اسفند1388ساعت 1:34 توسط امید| |

 

غمخوار من

 

در تمام عمر من كس هم نبود غمخوار من

حال كه يافتم يار خويش، آيا شود غمخوار من؟

 

نوشته شده در دوشنبه 10 اسفند1388ساعت 0:58 توسط امید| |

 

اي خدا

 

من كه جز او، در دلم نيست! اي خدا

پس تو بگذار تا دلم با او بماند تا ته عالم، اي خدا

 

نوشته شده در سه شنبه 27 بهمن1388ساعت 23:6 توسط امید| |

 

خسته دل

 

من ز دنيا خسته‌ام وز عالمم بگسسته‌ام، پس چه سود!

اين همه عالم پرستي، شور و مستي، آه خدايم! پس چه سود؟

 

نوشته شده در سه شنبه 27 بهمن1388ساعت 23:5 توسط امید| |

 

اسرار دل

 

در درون قلب من جز آه و اندوه و فقان، هيچ كار نيست

گر نداند يار من اسرار دل، از مردنم هيچ باك نيست

 

نوشته شده در سه شنبه 27 بهمن1388ساعت 22:59 توسط امید| |

 

 خواب يار

 

من كه در دل جز صدق و صفا چيزي ندارم

پس چرا يارب! اينگونه گشته كارزارم

***

من گفتم با دلم، دلدار كو؟ غمخوار كو؟

آن همه دلدار و غمخوار مرده‌اند، آخِر ياركو؟

***

يار آنست كه عمري مخلصانه باشد يار يار

پس بدان اينها همه خواب است و من هم خواب يار

 

نوشته شده در سه شنبه 27 بهمن1388ساعت 16:3 توسط امید| |

 

رنگ سلام من

 

سلام من برنگ سبز گويد

كه در دلهاي ما جز خوبي نرويد

***

سلام زرد من با تو بگويد

چو پاييز دلم ، رويم بگويد

***

سلام من برنگ آبي‌ست اينك

چو درياها دلم طوفاني‌ست اينك

***

سلامي هم بگويم رنگش اَرغواني

زحال پريشان دلم ، آخِر چه داني

***

سلام اصلي من رنگش سياه است

حكايت از دلم دارد ، پُر زآه است

***

سلام قرمزي آخِر بگويم

بدان با دلم جز آتش من نگويم

 

نوشته شده در جمعه 23 بهمن1388ساعت 21:18 توسط امید| |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ